سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آسمانی ها
 

 

                              به نام خدا    

                                 لیلا

محمد در حالیکه لباس نظامی اش را می پوشد و ساک جبهه اش را می بندد نگاهی از روی مهر به تو می اندازد و زیر لب چیزی می گوید .

برای اینکه زمزمه زیر لبش را بدانی می پرسی .

لیلا احمد یوسفی

-         محمد ، چیزی گفتی ؟!

-         نه می گم از اینکه این دفعه هم نتونستم یه دکتر درست و حسابی ببرمت ، شرمنده ام . می ترسم قول مرخصی بعدی رو بدم ولی بازم نتونم .

-         خیالت راحت باشه ، من چیزیم نیست . تو مواظب خودت باش .

-         نسرین ، میگم کاش می شد یه سر در مدرسه لیلا می زدیم تا یک بار دیگه اونو ببینم .

-         نه محمد ، لیلا صبح که فهمید می خوای بری ،  با چشمهای اشکی و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببینه ، دیگه نمی تونم آرومش کنم . بهتره بری .

از چشمهای محمد پیداست که راضی نشده است ولی حرفت را گوش می کند . ساکش را بر می دارد پوتین هایش را می پوشد و آماده رفتن می شود .

ادامه مطلب...


برچسب‌ها: لیلااحمد یوسفینسرینمحمدبروجردخیابان رودکیدبستان استثناییخیابان صفا

نوشته شده در تاریخ جمعه 91/11/27 توسط احمد یوسفی
تمامی حقوق مطالب برای آسمانی ها محفوظ می باشد